13>خاطرات روزهای بعد از ترخیص (قسمت سوم) - جدال نخاع با مردی از دیار توس
X
تبلیغات
رایتل

13>خاطرات روزهای بعد از ترخیص (قسمت سوم)

سلام خدمت دوستان عزیز. دوستانی که محبت داشتن با گذاشتن کامنت تا اینجا منو همراهی کردند و باعث دلگرمی اینجانب شدند. تعدادی هم باعث دلسردی بنده شدن. در اینجا عرض میکنم این وبلاگ مثل تمام وبلاگهای دیگه جایی برای نوشتن و ثبت کردن خاطرات شخصی بنده هست. و این از خوشبختی من نیست که خاطراتم تلخ و غیر قابل تحمله و هدفم ناراحت کردن شما و دیگران نیست . به نظر من درب مسجد رو نمیشه بست به جرم اینکه داخلش روضه میخوانند، یا درب بیمارستان رو نمیشه بست بجرم اینکه داخلش درد و آه و ناله است. هر کسی دوست نداره میتونه بره سینما یا پارک شادی، دنیای مجازی هم نسبت به انواع سلیقه های مختلف فیوریت هست برای رضایت شما.....! قسمت سوم روزهای بعد ترخیص را دنبال میکنم: بعد از گذشت سه ماه از نخاعی شدنم حس پراکنده به دست و پاها برگشته بود. با تعویض چند فیزیوتراپ تمرین های خاصی رو فراگرفته و انجام میدادم. کارها بین اعضائ خانواده تقسیم شده بود. پرستاری به همسرم واگذار شده بود. فیزیوتراپی و توانبخشی به برادرم محول شده بود. شستشو البسه و ملافه ها به مادرم و آشپزی و مهمانداری به خواهرم و بچه هاش رسیده بود. آخرین فیزیوتراپ با معاینه پاها و دستهایم فرمودند: مدت زیادی زمان میبرد تا بتوانی دوباره راه بروی......! به همین خاطر ترجیح میدهم کارهای فیزیوتراپی و توانبخشی را خودتان انجام دهید تا از هزینه های سنگین آن در امان بمانید. از این رو نام دستگاهی را نوشت و به برادرم داد تا آن را خریداری نماید. این دستگاه الکتریکی که از نوع ارسال امواج تنس بود خریداری شد. و هر شب توسط برادرم برای دلخوشی و گاهی بازی به پاها و دستانم بسته میشد. روزها و شبها به همین روال میگذشت. سه ماه گذشته بود ولی هنوز گردنم بدون گردنی طاقت تحمل وزن سرم را نداشت. هر شب با کمک اطرافیان چند دقیقه ای مینشستم. یکی از روزها برای اولین بار روی صندلی نشستم فقط نیم ساعت توانستم از پنجره اطاق پذیرایی، بیرون را تماشا کنم چون کمرم تحمل وزنم را نداشت و سرم هم گیج میرفت. هر کسی میامد دیدنم یک نظری میداد. یکی میگفت گوشت بخار پز باید بخورد یعنی داخل شیشه پخته شود . دیگری میگفت روغن حیوانی بخورد راه می افتد. یکی دیگه میگفت عسل بخورد ریه اش خوب میشود. دکتری میگفت نباید همیشه سوند فولی استفاده کرد چون مثانه کوچک میشود. دکتر دیگری میگفت باید همیشه سوند استفاده کنی چون مثانه ات بزرگ میشود. فیزیوتراپی میگفت باید دست و پاها را خم و راست کرد تا مفاصل خشک نشود. فیزیوتراپ دیگری میگفت نباید زیاد دست و پا رو خم و راست کرد چون مفاصل آسیب میبیند و باعث استخوانسازی میشود. دیگه واقعا گیج و مبهوت شده بودم نمیدونستم به حرف کدامیک گوش کنم. خودمو به دست خدا سپردم. نزدیک سال نو شد(88) تصمیم گرفتم سال نو به خونه پدری بروم.چون خونه خودم هم آنجا بود.با استفاده از برانکادر از پله های پر پیچ و خم آپارتمانی گذشتیم که کاری آسانتر از بالا بردنم نبود. برای اطمینان داشتن از  لحاظ بیماری های ویروسی و سلامتی نسبی قبل از رفتن به روستای محل زندگی ام چند آزمایش انجام دادم. هوا هوای دلپذیری بود بوی بهار بوی عید به مشامم میرسید از تنفس هوای بهاری فهمیدم به انسان هم، قدرت رویش و تجدید قوای بدنی میده. روح و روانم بهاری شد. امیدی به دلم افتاد که خوب میشم......در مسیر راه بجایی رسیدیم که سلامگاه نام داشت (بدلیل بلندی اونجا و داشتن دید مستقیم به حرم مطهر امام رضا(ع) ) از راه دور به حضرت سلام دادم و از ایشان طلب ضمانت کردم در پیشگاه خداوند متعال تا مرا عفو و سلامتیم را خواستار شدم. بعد از چند دقیقه به خونه رسیدیم. همان جایی که برای آخرین بار راه رفته بودم. جلو درب منزل. یاد اون لحظه که سالم بودم افتادم با کت و شلوار دامادی سوار ماشین شدم اشک را در چشمانم جاری ساخت. تا دلتون بخواد گریه کردم. وقتی گریه ام تمام شد خودم را روی تخت داخل اطاق دیدم. کنار پنجره بزرگی(2در2) که داخل حیاط خونه معلوم بود. خیلی بهتر از آپارتمان بود. هوای پاک و سالمش را که نگو. دوست داشتم خونه و لوازم چیده شده عروس خانم را ببینم ولی امکانش نبود چون نه ویلچری داشتم نه کسی راضی به این کار بود. سقف خونه چوبی بود جون میداد برای کوبیدن میخ و آویزون کردن لوازم توانبخشی. فکر و هوشم به سقف خونه دوخته شده بود. بعد از رفتن کمک کنندگان همسرم نزدیک شد و در حالی که دستم را در دستش گرفت گفت: خونه مون خیلی قشنگه دوست داری ببینی؟ نمیتونستم حرف بزنم چون هنوز زبانم به حالت عادی در نیامده بود. با تکان دادن سرم جواب مثبت دادم. خونه مون سه متر فاصله داشت اما چشم دیدن خونه رو نداشتم فقط برای دلخوشی اون جواب مثبت دادم .با گذشت زمان و آمدن اقوام و دوستان به دیدنم فرصتی برای تمرین و ورزش باقی نمانده بود. همیشه خونه پر از مهمان بود منم مثل یک جسد مومیایی روی تخت دراز کشیده بودم. عید از راه رسید با خانواده دیده بوسی کردم و موقع تحویل سال نو از خدا خواستم کمک کند تا بتوانم دوباره روی پای خودم واستم. با تحویل سال نو دوباره آماده پذیرایی از مهمانان گرامی شدیم. واقعا تحمل درد و رنج بیماری از یک طرف و تحمل شلوغی زیاد از طرف دیگر برای یک بیمار نخاعی سخت و دشوار است.............! تا قسمتی دیگر  خدانگهدار  در پایان از سلطانم از سرورم آقا علی ابن موس الرضا امام هشتم (ع) عاجزانه تقاضا دارم دوست خوبم ( لیلا ) را که از ناحیه کمر آسیب نخاعی دیده است، مورد عفو و بخشش قرار دهد و  شفای عاجل عنایت فرمایند...از شما دوستان عزیز هم خواهشمندم برای سلامتی ایشان دعا فرمائید........با تشکر مهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدی