17> نخاعی شدن و فصل تابستان (قسمت اول)سال1388 - جدال نخاع با مردی از دیار توس
X
تبلیغات
رایتل

17> نخاعی شدن و فصل تابستان (قسمت اول)سال1388



با سلام دوباره خدمت دوستان عزیز، تشکر و قدردانی میکنم از کسانی که در پست قبلی با گذاشتن کامنتهای پر از مهر و محبّت شون باعث دلگرمی و آرامش قلبی اینجانب را فراهم کردند... باز هم مجبورم چند نکته قابل توجه را عرض کنم::     .................................................................... چیزی که در این وبلاگ میخوانید و مشاهده میکنید خاطرات روزهای سخت و جدال با بیماری و آسیب های نخاعی است .... که از زمان نخاعی شدن تا زمانی که بتوانم بنویسم ادامه میدهم . من نمیگم انسان خوبی هستم و کارهایی که برای درمان خودم انجام داده ام بهترین راه درمان است . من تجارب و خاطرات خود را همانطور که اتفاق افتاده بیان میکنم ...حالا چه بد چه خوب مهم آن است که مخاطبین انسانهای فهیمی هستند و بد و خوب هر چیزی را خودشان درک میکنند. هر کسی نسبت به بیماری و درک خودش و حتی کسانی که سالم هستند به نحوی از این نوشته ها درس و از نعمات خداوند متعال شاکر و شکر گذار میشوند. انهایی که از نعمت سلامتی برخوردارند توجه داشته باشند نوشتن این مطالب بگونه ای که شما تصور میکنید آسان و راحت نیست .حتی نوشتن یک متن کوتاه برای یک بیمار نخاعی خیلی دشوار و قابل تآمل است .نشستن طولانی مدّت برای تایپ یک پست ممکنه باعث ایجاد زخم بستر در ناحیه نشیمنگاه بیمار بشود که خیلی دردناک و زمان میبرد تا بهبودی حاصل شود....در اینجا لازمه اعتراف و یادآوری کنم دوستانی نظیر آیدا عزیز و سیاوش صیاف که از بیماری اسیب نخاعی رنج میبرند در قیاس با من از موقعیت و وضعیت دشوارتری برخوردارند و با کمک امکاناتی مخصوص از پس این مشکل برمی ایند................................! ادامه خاطرات رو با گذشتن از فصل بهار و پیشرفت قابل ملاحظه پی میگیرم...برای بیماران نخاعی هر فصلی دارای ویژگیهای خوب و بد فراوان هست. مثلا فصل بهار روح و جسم بیمار نخاعی رو بهاری میکنه و تا حدودی قدرت و توان بیمار را افزایش میدهد از طرف دیگر بهار و اولین روزهای آن برای یک بیمار نخاعی بدلیل افزایش دید و بازدیدهای عیدانه غیر قابل تحمل است . بارش بارانهای بهاری یکی دیگر از عوامل خونه نشینی بیماران است.  روزهای بارانی بهار را بهانه ای برای ورزش نکردن و استراحت میدانستم ...در خرداد ماه در داخل اطاقم با طنابهایی که از سقف آویزون کرده بودن ورزش و حرکات توانبخشی انجام میدادم.....! با همسرم همیشه دعوا و بحث داشتیم چون او اعتقاد داشت که ورزش و تمرین کردن در داخل خونه هیچ تآثیری ندارد و برای تسریع در بهبودی باید به شهر کوچ کنیم و زیر نظر دکتر و فیزیوتراپی به حرکات توانبخشی و درمان ادامه بدهم. اما من هیچوقت کوتاه نیامدم چون در مدّت شش ماهه اول بیماریم متوجه شدم که فیزیوتراپ معجزه نمیکند و اگر تمام آن حرکات را بدرستی انجام دهم فرقی ندارد که در چه جایی باشد......! و چه جایی بهتر از خونه خودمون که هم حیاط بزرگی دارد و هم اطاق های خرابه زیادی و بهتر از همه داشتن گلهای رز و جعفری و غیره که با دیدن آنها امید به زندگی در دلم قوّت میگرفت و با ارتباط برقرار کردن با گنجشکهای روی درختان و بچه گربه های ناز و قشنگ که با آنها صحبت میکردم بهتر از هر دکتری دردم را تسکین و درمان می کردند.......با رسیدن فصل تابستان فرصتی شد تا حدّی به عقیده همسرم عمل کنم ... ! با تعطیل شدن مدارس در تابستان پسر داییم (مهدی آقا) که معلم هستند با همسر و بچه خود به خونه ما تشریف آوردن. قرار شد ده جلسه ای به فیزیوتراپی برویم. صبحها با کمک همسرو مادرم به داخل ماشین پسر دایی منتقل میشدم. بعد از سی کیلومتر رانندگی به مکان مورد نظر (هلال احمر) میرسیدیم. هنوز سوند و متعلقاتش همراه همیشگی و دائمی من بود. بدلیل نداشتن ویلچر خصوصی و شخصی، از ویلچر آن سازمان استفاده میکردم، ویلچر مورد نظر هم مثل من ناقص العضو بود و یک جا پایی بیشتر نداشت و مجبور بودم هر دو پایم را روی یک جا پایی ببندیم. با معاینه و روئیت اندامم توسط مسئول آنجا ساعاتی را مشخص و روزهای زوج را نوبت فیزیوتراپی قرار داد. بعد از رفتن چند جلسه فهمیدم هیچ کار جدیدی برایم اتفاق نیفتاده فقط بجای امواج الکتریکی تنس از امواج فارادیک استفاده میشد. تنها چیزی که بیشتر عاید من میشد آزار و اذیت گرمای تیر ماه بود که موقع برگشتن مصادف میشد با اواسط روز و اوج گرما، گرمای سوزان تابستان به حدی بود که حالم دگرگون میشد و وقتی به خونه میرسیدم مثل یه مرده منو روی تختم میگذاشتند. و با خوردن هندوانه سرد و شربت و آبمیوه به تدریج حالم بهتر میشد. خودم میدونستم این رفت و آمدها ضررش بیشتر از منفعتش است اما برای دلخوشی همسر و مادرم رفتم و ادامه دادم ......! با همه سختی ها و تحمل گرمای تابستان به آخرین جلسه فیزیوتراپی رفته بودم و موقع تسویه حساب مسئول آنجا از ادامه و تجدید کاردرمانی طفره رفت و به علت شلوغی و مراجعه بیماران زیاد از دادن نوبت جدید منصرف شد. خب منم از خدا خواسته، زیاد ناراحت نشدم چون دیگه از گرما و تحمل رنجهای مسیر طولانی خسته شده بودم. با توصیه و راهنمایی مسئول آنجا به سازمان بهزیستی مشهد رفتم تا ادامه درمان را از طریق اون اداره و کمک های آنان به پایان ببرم. با کمک و همراهی پسر دایی به اداره بهزیستی مراجعه کردم . با ارائه مدارک پزشکی و مدارک شخصی برای ثبت نام و تآیید آسیب بیماریم به مسئول بهزیستی، وارد محوطه سازمان شدیم. پسر داییم به همراه مدارک مربوطه به اطاق  مسئول ضایعه نخاعی ها رفت. او بعد از ثبت نام برای بردن من و نشان دادن جسم علیلم برگشت. من هم تصمیم گرفتم برای نشان دادن وخامت اوضاع بیماریم و تظاهر به شدّت آسیبهای وارده، وضعیتم را نابسامان جلوه بدهم. به همین خاطر در حالی که در صندلی جلو ماشین نشسته بودم، با تکان دادن پای چپم آن را به لرزش واداشتم، تا با لرزش مداوم پای راستم که همیشه در حال اجرا بود مطابقت داشته باشد. و همچنین با کج کردن دهانم و بیرون آوردن زبانم صحنه را تکمیل و سکانس خوبی را رل بازی کردم، مسئول ضایعه نخاعی های بهزیستی از پنجره اطاق که مشرف به محوطه سازمان بود، نگاهی به اندام و دستهای مچاله شده و پاهای لرزان من انداخت و با یک نظر به عمق فاجعه پی برد. با دیدن وضعیتم  فرمود دیگر احتیاجی به پیاده شدن نیست. با مهر تاٌییدی در پایین برگه، معلولیت شدید را رسمآ ابلاغ و به مرکز سازمان ارجاع فرمودند. خوشحال بودم که توانسته بودم او را گول بزنم و قانع نمایم. غافل از اینکه بیماریم بطور عادی، جسمی حرکتی از نوع چهار اندام و به اصطلاح آخر آخرش بوده (تتراپلژی)........!  بعد از مدّتی با دریافت رو نوشتی از این برگه لعنتی برای گرفتن یک ویلچر اکبند به مرکز دیگری معرفی شدم. یک ویلچر معمولی و یک واکر بطور رایگان دریافت نمودم. که لازمه در اینجا از کسانی که این لوازم را برای کمک به بیماران اهدا کرده اند کمال قدردانی و از خدا میخواهم هر حاجتی و هر نیتی که داشته اند به آنان مرحمت و عطا نماید....../   تا قسمتی دیگر خدا نگهدار شما                                                      برای تو>>>>>>>>>>>>                                   از اوج فلک ستاره چیدن سخت است / دور از منی و به تو رسیدن سخت است
ای دوست که بی تو زندگی زندان است / بدان که از تو دل بریدن سخت است ...................................................................................  در آخر از کشتی گیران آزاد تیم ملی ایران بخاطر حفظ حیثیت پهلولنی و بدست آوردن مقام اولی در مسابقات جهانی تهران را تبریک و سلامتی و شادابی را برایشان آرزومندم.....