19>نخاعی شدن و فصل پاییز(قسمت اول)1388 - جدال نخاع با مردی از دیار توس
X
تبلیغات
رایتل

19>نخاعی شدن و فصل پاییز(قسمت اول)1388



سلام خدمت همه دوستان عزیزم: قسمت اول خاطرات پاییزی را، که مصادف است با یک ساله شدن آسیب نخاعیم، به شرح و نظر شما میرسانم. قبل از اینکه به سفر برویم لازمه به چند مورد از توانایی های بدست آمده از جدال با بیماری نخاعی در عرض یک سال گذشته رو بیان کنم. با توجه به گذر زمان، درد ها و رنجهای جسمی به مرور محو و کم رنگ شدند. اما در عوض استرس و اضطراب و فکرهای روحی و روانی زیادی موجب ناراحتی و تشدید اسپاسم و رفلکسهای عضلانی میشد. در یک سالگی می تونستم به طرف شانه ها بچرخم و حتی غلت بزنم، بدون کمک کسی از حالت دراز کش به نشستن ادامه بدم. ولی برای رفتن روی ویلچر و صندلی بدون کمک گرفتن از کسی، امکانپذیر نبود. سوند زدن را برای مدّتی کنار گذاشتم. اما بعضی مواقع خودمو خیس میکردم، بدون اینکه متوجه بشوم. میتونستم حدود چهار تا پنج ساعت روی صندلی یا ویلچر دوام بیارم. و چند بار بر اثر اسپاسم ناگهانی و برق آسا از روی صندلی به زمین افتادم. که خدا رو شکر مشکلی برای دهان و دندانهایم پیش نیامد. خوردن تک تک قرص های شیمیایی را به مرور کنار گذاشتم. .....! در اینجا به دو خاطره، که قبل از مسافرت برایم رخ داد اشاره میکنم. روزی از درد دندان به خود میپیچیدم. با مصرف پماد بی حسی خود را به دندانپزشکی رساندم. با تزریق مسکنی برای چند دقیقه روی ویلچرم آرام گرفتم. وقتی نوبتم شد وارد اطاق شدم. برای راحت بودن دندانپزشک بر روی تخت مخصوص آن جابجا شدم. با ترس از افتادن از روی تخت بدون حفاظ، منتظرکشیدن دندان پوسیده خود بودم. دندانپزشک داشت لوازم مربوطه را آماده میکرد.گوشی همراهش زنگ خورد. ایشان بدون هیچ عذری شروع به صحبت کرد. نه انگار که بیماری با این شرایط روی تخت منتظر کشیدن دندان خود هست. داشت از خرید لپ تاپ برای پسرش و چندوچون قیمت سوال میکرد.بعد از پنج دقیقه مکالمه به پایان رسید.نگاهی با نفرت و خشم به او انداختم. ولی چه فایده تو حال خودش بود. با انبری در دست نزدیک شد.... از رفتارش معلوم بود، آمده تا جواب نگاه بد منو با ادغام طب و تقاص که به خشم پزشکی تبدیل شده بود به رخ یه بیمار نخاعی بکشه. با وارد کردن انبر در دهان و کشیدن دندانم، صدای شکستن دندان سالمم را شنیدم. با گذاشتن گاز در دهانم و فشار آن، فهمیدم که منظورش خفه شدن من بود که حرفی نزنم. وقتی به خونه برگشتم با کمک آیینه به دندان هایم سر کشی کردم. متوجه شدم دندانپزشک با معرفت با گذاشتن انبر روی دندان سالم و استفاده از اون بجای تکیه گاه باعث شکستن دندان سالمم شده بود.......! حالا شما قضاوت کنید......! و شبی دیگر برای اطمینان از عفونت مثانه و کلیه به مطب دکتر اورلژی رفتیم. وقتی نوبت من شد، با کمک همسرم وارد اطاق شدیم . طبق معمول دکتر جویای حال و مشکلم شد. هنوز تازه شروع کرده بودم که گوشی تلفن همراهش زنگ خورد. منم در حالی که داشتم نطق میکردم با صدای زنگ گوشی مثل نوارهای قدیمی که موقع پخش نوار جمع میکرد، گفتارم کند و در نهایت گیر کرد. بجای حرف زدن، به عرایض دکتر و مکالمه آنها گوش فرادادم. در مورد ساخت و ساز و خرید و فروش ساختمان بحث میکردند. در حالی که صحبت میکرد دفترچه بیمه ام را سیاه و نوشته هایی مرقوم فرمودند و نسخه ای با مضمون  آزمایش های مختلف مهر و امضا کردند. دفترچه را بسته و بطرف من پرت کرد. و با اشاره دست، ما را از تمام شدن کار و خارج شدن از اطاق هدایت فرمودند. هاج و واج مونده بودم. با نگاهی به همسر شروع به چرخش ویلچر کردم. با ناراحتی از مطب بیرون رفتیم........! در اینجا از تمام دانشجویان رشته پزشکی خواهش میکنم اگر هدف آنها ثروت و پول در آوردن است، بهتره در تصمیم خود تجدید نظر کنند چون رشته ها و راه های بهتر و آسانتری برای این هدف وجود دارد. از قبیل مهندسی و بازرگانی. کار پزشکی مستلزم وجدان کاری و کمک به هم نوعان میباشد. دیدم که خیلی از دکتر ها مطب رو به بنگاه معاملات و صرّافی تبدیل کرده اند.  با این طرز کار و روشهای دکترهای فعلی، ارزش و مقام والای پزشکان قدیم خدشه دار شده است زیرا در قدیم علم پزشکی و طب در خدمت بیماران و بی بضاعتان بود. و دکتر هایی بودند که با هزینه خود بیمارستان و کلینیک میساختند. و تمام افراد محروم و مسکین را رایگان ویزیت میکردند. اما در این برهه از روزگار اگر کسی پول نداشته باشد باید مرگ را بپذیرد. برای مثال اکنون اگر همین امکانات و لوازم توانبخشی موجود که در دنیا اختراع شده در دسترس من باشد صددرصد مطمئنم با استفاده و کار با آنها در مدت زمان کمی میتوانم به زندگی معمول خود برگردم..... اما چگونه؟ با کدام پول؟ با کمک کدام سازمان بهزیستی؟ همان بهزیستی که برای بیماران (اس ام اس) میفرسته که به بهزیستی کمک کنید؟ آیا اگر آقازاده بودم باز هم شرایطم اینطوری بود؟ از قدیم گفتن هر چی سنگه پای لنگه..! در این زمانه جان ارزشی نداره. انسانیت جایی نداره..! رحم و مروّت از یاد رفته..! وجدان و مردانگی به فراموشی رفته..! همه چیزبستگی داره به پول و رابطه..! یعنی همه چیز شده پول و پارتی...! اگر اینها را نداشته باشی باید بری یه گوشه بشینی و دستهاتو بطرف آسمان بلند کنی تا شاید خدا یه ترحمی بکنه و دری برایت باز شود...! هر چه میخوام از نوشتن غمها و غصه ها دوری کنم باز هم نمیشه. آذر ماه رسید و باز دلم پاییزی شد، هوای شمال و مازندران به سرم زد. با برداشتن کیف و لوازم و ویلچرم به اتفاق همسرم به پلیس راه مشهد رفتیم. برای کمک، خواهر زاده همسرم (امین آقا) ما را همراهی کرد. با رسیدن اولین اتوبوس مازندران سوار شدیم. صندلی جلو طرف شاگرد نشستم و همسرم هم در کنارم بود. بعد ازگذشت چند ساعت برای خواندن نماز و خوردن شام در جایی توقف کرد. همه پیاده شدن. من ماندم و اتوبوس خالی. نداشتن پاهای سالم مانع از پیاده شدن من شد. شام را در داخل ماشین خوردم. اتوبوس دوباره به حرکت خود ادامه داد. نزدیک صبح دوباره برای نماز ایستاد. و پس از خواندن نماز صبح، راه افتاد با گذشتن از شهر نکا آفتاب بیرون آمد. وقتی رسیدیم ساری دوستم برای بردن ما به خونه منتظر ما بود. از اتوبوس پیاده و سوار ماشین دوستم(اعظم خانم)شدیم. بعد چند دقیقه به خونه رسیدیم. خونه دوستم حدود بیست پله داشت. با گرفتن دست وپاهایم منو به داخل خونه بردند. و روی مبلی نشستم. با گذشت روزها و شبها منتظر بیکاری و تعطیلی دوستم شدیم تا همراه بچه هایش به تفریح و کنار دریا برویم. روز جمعه شد و همه با هم به کنار دریا (فرح اباد) رفتیم. از شانس بد ما هوا تقریبا سرد بود و نسیمی سرد باعث پیاده نشدن من از ماشین شد. ماشین رو در جایی پارک و فرشی را در کنار آن پهن کردن که من با باز گذاشتن درب ماشین با آنها نزدیک بودم. از دور امواج دریا رو مشاهده میکردم. خیلی دلم واسه شنا کردن و آب بازی تنگ شده بود. با گوش کردن اهنگ و موسیقی خود را سر گرم کردم. دوستم (اعظم خانم) تجربه و استادی خوبی در درست کردن جوجه کباب در روی ذغال داشت. با کمک همسرم و بچه ها نهار رو حاضر کردن و بعد از خوردن نهار عازم خونه شدیم. خلاصه هر روز تعطیل یه جایی میرفتیم. بعد از یک هفته به خونه پدرش(اقاقدرت)دعوت شدیم. و در بین صحبت ها از دکتر و فیزیوتراپی حادق و وارد به میان آمد. مادر دوستم از من خواست برای ویزیت و درمان به آن دکتر مراجعه کنیم. یه روز غروب با وقت قبلی به مطب و محل کار اون دکتر وفیزیوتراپ مورد نظر که در اطراف میدان شهدای شهر ساری بود رفتیم. با کمک دوستم و همسرم از ماشین پیاده و روی ویلچر نشستم. وقتی نوبت ما شد با همراهی پرسنل اونجا به روی تخت اطاق معاینه دراز کشیدم. آقای دکتر که حدود شصت سال سن داشت تشریف آوردند. با آزمایش و تست هایی که از من گرفت سرش را تکان داد. دوستم کنجکاو شد و دلیل سر تکان دادن دکتر را پرسید. دکتر گفت این بیمار اگر از اول پیش من میامد الان راه میرفت. خاک تو سر فیزیوتراپ های مشهدی....! چون این بیمار اعصابش خیلی خوب جواب میدهد...! و این از بی تجربگی آنها بوده که نتوانستند خوبش کنند. حرفهای قشنگ و خوشحال کننده ای زد. همسرم خیلی امیدوار شد. دکتر فرمود به شرفم قسم که اگر سه ماه بیاید اینجا و روی این کار و توانبخشی کنم راه میافتد و با پاهای خودش از اینجا بیرون میرود. اما ما نمیدونستیم که آقای دکتر اصلا شرف نداشته، که به اون قسم خورد. بهر حال به داخل ماشین برگشتم و قرار شد برای این مهم مشورت کنیم. ولی همسرم و دوستم بدون اینکه نظر من رو بپرسند، ده جلسه ثبت نام کردند و وقت آن را ساعت هفت شب و چهار جلسه در هفته معین کرده بودند.........! وقتی به خونه برگشتیم منو قانع کردند که برای درمان موافقت کنم. دوستم اصرار کرد که این سه ماه را در خونه من بمانید و هیچ تعارفی نکنید چون خونه خودتون است. و بیشتر از همه، گفتن این حرفش رویم تاثیر گذاشت، زیرا گفت: هر چی این سه ماه سخت بگذره بازم ارزش اینو داره . تا اینکه بخوای تا آخر عمر فلج باشی....! .........حالا اگر شما جای من بودید چکار میکردید؟................/          تا قسمتی دیگر خدانگهدار...........