23>نخاعی شدن و نیمه اول سال 1389 - جدال نخاع با مردی از دیار توس
X
تبلیغات
رایتل

23>نخاعی شدن و نیمه اول سال 1389


سلام خدمت دوستان عزیز و گرامی....یک سال و پنج ماه از نخاعی شدنم می گذشت......سه ماه آخرش رو دور از خونه به همراه همسر و مادرم برای ادامه درمان در شهر ساری گذروندیم. بعد از پنجاه جلسه توانبخشی و فیزیوتراپی، تا حدودی در پاهایم پیشرفت جزئی حاصل شد. که اونم بر اثر مشکلات روحی باطل شد. بیست روز از سال 1389 گذشته بود به مشهد بازگشتیم. مستقیم به زیارت آقا علی ابن موسی الرضا(ع) رفتیم.....وارد صحن انقلاب شدم ویلچرم را نگه داشتم و سلامی به آقا عرض کردم. ویلچرم را بطرف پنجره طلایی هدایت کردم. بوی عطر و رایحه گل محمدی مشامم رو پر کرده بود. سر مست ویلچرم را با قدرت میراندم. وقتی مقابل پنجره طلایی رسیدم آرام تر نزدیک شدم، مومنین زائر راهم را باز گذاشتند.با چشمان گریان به پنجره چنگ انداختم، لرزش پاهایم شدّت گرفت، هر چه تلاش کردم نتوانستم صورتم را به پنجره برسانم. فقط با صدای آرام با آقا صحبت کردم، به ایشان گفتم فکر میکنم دیگر درمانی برای درد من نیست، از تو کمک میخوام ای سلطان، چنان که ضمانت آهو را کردی، این لطف و محبت را از من نیز دریغ نکن، زیرا بنده حقیر گناهکارم و فقط تو میتوانی در پیشگاه خداوند متعال ضمانت من را بکنی، تا بنده رو عفو و شفا نازل بفرمایند..........! با چشمان پر از اشک عقب عقب از پنجره دور شدم، صبر کردم همسرم و مادرم نمازهایشان را خواندند..........! از امام رضا(ع) خداحافظی کردم و شفای تمام بیماران را التماس کردم...بعد از ظهر به خونه مون رسیدیم....باران بهاری زمین رو خیس کرده بود، با ویلچرم وارد ایوان خانه شدم، به علت خیس شدن پشت بام کاهگلی خونه مون، بوی خوشی تمام فضا رو پر کرده بود چند ساعتی به تماشای باران نشستم.....مادرم با یه سینی که چند لیوان چای در آن قرار داشت نزدیک شد....و همه با هم به خوردن چای در اون هوای خاص مشغول شدیم. جای شما دوستان خالی بود.............! بعد از خستگی و خواب کامل هر روز برای ورزش و توانبخشی داخل ایوان خونه میومدم. تمام اقوام برای دیدن من به خونه ما میومدن. برادرم با استفاده از لوله فلزی پاراللی برای انجام کارهای توانبخشیم ساخت. روزی دو ساعت ورزش میکردم. پاهایم قدرت راه رفتن نداشت. فقط میتونستم بلند بشم و بشینم. این کار رو زیاد انجام میدادم. بعد از یک ماه تصمیم گرفتیم با همسرم به خونه پدرش برویم. لوازم را آماده کردیم و با گرفتن یک سواری دربست عازم کلات شدیم . غروب آنروز به خونه پدر همسرم رسیدیم. برادر زنم من را به پشت خود کول کرد، و با گذشتن از کوچه های پر از گل، وارد خونه شدیم و منو روی تخت فنری گذاشت. چند روزی که انجا بودیم همه اقوام همسرم به دیدن من آمدند...و باید بسختی تحمل میکردم. در آن مدّت که انجا بودم برای ورزش کردن از پشتی های قالیچه ای استفاده میکردم. وقتی روی ویلچر بودم یک پشتی سمت راست و یکی در طرف چپ ویلچرم میگذاشتن، با کمک گرفتن از این پشتی ها بلند میشدم و مینشستم، و اینکار رو یه ساعت ادامه میدادم......! در مدّتی که خونه پدر زنم بودم متوجه شدم دستگاه گوارشم بطوری عجیب خوب کار میکند. چون آب آشامیدنی آنجا از چشمه های کوهستان تامین میشد و املاح زیادی داشت.......! ده روزی آنجا بودیم، با اینکه امکانات و کمبود هایی برای یک بیمار نخاعی وجود داشت، اما از آب و هوای فوق العاده خوبی برخوردار بود. و خیلی هم خوش گذشت.............! با همسرم دوباره به خونه خودمون برگشتیم و برنامه های عادی خودم رو ادامه دادم . با این خاطرات بهار رو پشت سر گذاشتیم و یک تابستان گرم رو شروع کردیم. روزها بقدری گرم شد که توان تحمل کردنش را نداشتم. و تمام روز را در اطاقم بسر میبردم.......ولی با غروب خورشید وارد ایوان خونه میشدم و توسط پارالل به حرکات توانبخشی میپرداختم. وضعیتم بطور نامحسوسی بهتر از قبل شده بود چون در حال تمرینها متوجه شدم پای چپم حس و حرکتش بهتر شده و موقع بلند شدن و ایستادن زانو پای چپم قفل میشد و میتونستم روی پای چپم چند دقیقه ای بایستم........! در قسمت بعدی بیشتر توضیح خواهم داد........امیدوارم که سیزده بدر به همه شما خوش گذشته باشد و سال جاری رو بخوبی و تندرستی ادامه بدهید........خدانگهدارتون