25>نخاعی شدن و نیمه اول سال 1390 - جدال نخاع با مردی از دیار توس
X
تبلیغات
رایتل

25>نخاعی شدن و نیمه اول سال 1390


سلام به تمام همدردان عزیزم و همه دوستان مجازیم. با رسیدن عید سال 1390، دو سال و چهار ماه از نخاعی شدنم گذشت. بعد از تحویل سال نو و دید بازدیدهای عیدانه، همسرم برای دیدن خانواده اش دنبال فرصتی میگشت. بدین منظور با پدرش تماس گرفتم تا برای بردنش بیاید، بنده خدا خیلی هوای من را داشت و سریع برای این کار راهی شد. فردای آنروز آمد و همسرم را برای چند روز ماندن و دیدن اقوامش به کلات برد. روز سیزده بدر بهمراه خانواده برادرم و خواهرم به کوهای اطراف خونه خودمون رفتیم و پس از خوردن نهار و تفریح به خونه برگشتیم. البته من روی ویلچر بودم فقط از دور نظاره گر تاب بازی بچه ها و راه رفتن بزرگ ها بودم. و همیشه از کارهای پر خطر بچه ها ناراحت بودم. بهار بود و دلم هوای راه رفتن و قدم زدن کرده بود. اما از بس که تو خونه بودم نه طاقت آفتاب را داشتم نه طاقت نسیم سرد را، انگار دیگه بیرون رفتن و در هوای آزاد بودن تحملش دشوار شده بود.......!  هر جمعه خواهرم و خانواده داییم به خونه ما میومدن و نهار را در اطراف روستا در زیر سایه درختان و در جوار جوی آبی که از چاه موتور سر چشمه میگرفت نوش جان میکردند. و من را در خونه تنها میگذاشتند چون از داشتن دو تا پای سالم که بتوانم خودم را جابجا کنم بی بهره بودم. در یکی از همین جمعه ها که من در خونه تنها بودم گوشیم زنگ خورد پشت خط پسر عمه ام بود گفت دارم میام خونه هستی..! گفتم آره وقتی اومد داخل حیاط بودم روی تختم نشسته بودم...پسر عمه ام با موتور سواری آمده بود. به او گفتم امروز باید برویم بیرون چون خیلی دلم گرفته...! او گفت با ویلچر سخته این همه راه..! گفتم نه امروز میخواهم موتور سوار بشم...! خلاصه با لجبازی من مجبور شد موافقت کند.موتورش را آورد کنار تختم و روی دو جک گذاشت، و منو بلند کرد و روی موتور گذاشت، پاهایم شروع به لرزش کرد به او گفتم که پاهایم را روی جا پایی توسط طنابی بست، خودش هم پشت سر من روی موتور نشست و موتور را هندل زد و روشن کرد، ولی انگشتانم قدرت گرفتن کلاج را نداشت، ولی به هر صورت که بود فرمان را بدست گرفتم و همچنین میتوانستم گاز بدهم. کمک کرد کلاج را گرفت و دنده ای چاق کرد،آرام گاز دادم و از حیاط بیرون رفتم. دیگه نشد در حیاط را ببندیم، پاهایم در کنترلم نبود بهمین خاطر دنده عوض کردن به عهده او بود، با این صورت از خیابان اصلی گذشتیم همه مردم چشمهاشون گرد شده بود و با دیدن من تعجب کرده بودند خیلی ها فکر میکردن شفا گرفتم چون منو همیشه  روی ویلچر دیده بودند، بعد از دو سال زندانی بودن و خابیدن توی خونه خیلی کیف داشت موتور سواری، وقتی سرعتم را زیاد کردم با شدت باد اشکهایم از گوشه چشمهایم پرواز میکرد. رفتم جایی که مادرم بهمراه خانواده دایی و خواهرم اطراق کرده بودند، از دور که نزدیک شدم همه خانواده منو به دیگری نشان دادن که او آقا رو نگاه کنید چقدر شبیه مهدی است. وقتی به آنها نزدیکتر شدم همه تعجب کرده بودن ، مادرم از خوشحالی گریه میکرد. وقتی ایستادم، این پسر عمه ام بود که پاهایش را روی زمین گذاشت تا تعادل موتور را نگه دارد. چون پاهای من روی رکابها بسته شده بود. بعد از چند دقیقه دوباره راه افتادیم،رفتم سر زمین های خودم و چاه آب کشاورزی، به همه جا رفتم و کلی دلم باز شد. به خونه برگشتیم و منو گذاشت روی تختم. یک لحظه چشمم به پایم افتاد دیدم پای چپم تاول زده، بسکه پایم را محکم بسته بود به رکاب موتور و بالا و پایین رفتن های مکرر بغل پایم تاول بزرگی زده بود، با خودم گفتم بزودی خوب میشود، اما همین تاول جزئی چندین ماه آزارم داد و هنوزم که هنوزه اثرش هست و لکه ای بصورت نکروز در آمده.....! از اون ماجرا به بعد فهمیدم که باید از پوست و استخوان پاها بطور جدی محافظت شود چون در غیر اینصورت عواقب جبران ناپذیری دارد زیرا سلولهای پوستی و استخوانی نمیتوانند جای آسیب دیده را ترمیم نمایند و اگر هم ترمیم بشود ترمیم ناقصی صورت میگیرد.............! یکماه از رفتن همسرم گذشته بود، گاهی وقتها که حوصله اش از تفریح سر میرفت یادی از من میکرد و یک تماس تلفنی میگرفت. هر وقت سوال میکردم که کی برمیگردی، میگفت میام هنوز سیر نگشتم.....! روزها به سختی میگذشت. هر روز توسط پارالل تمرین ایستادن و نشستن میکردم، زانو هایم کم کم قفل میشد و میتونستم چند دقیقه ای بایستم. روزها گذشت، هفته ها گذشت، خبری از آمدن همسرم نشد، تماس گرفتم با همسرم حرف زدیم ،فهمیدم دل خوشی از برگشتن نداره ، از او خواستم گوشی را به پدرش بدهد، با پدرش صحبت کردم و پرسیدم میدونید دو ماهه دخترتون اونجاست، آیا سوال کردی چرا به خونت برنمیگردی؟ در جوابم گفت من هرگز به دخترم چنین حرفی نمیزنم...! منم گفتم اینجور که نمیشه زندگی ، من مریضم و مادرم هم نمیتونه همیشه کمکم کنه! اگر قرار باشه زن من باشه و همیشه خونه شما باشه، من اینجور زندگی نمیخوام...........،!!!!!  از پدر زنم خواهش کردم برای روشن شدن ماجرا و تصمیم نهایی بیاید...! بعد از چند روز به همراه همسرم تشریف آوردند، مشخص بود قبلا با هم مشورت کرده بودند و تصمیم آنها قطعی بود. برای پایان دادن ماجرا به آنها  گفتم که این بیماری خوب شدنی نیست، آب پاکی را ریختم و گفتم اگر با این وضعیت و فلج بودن دائمی من راضی به زندگی کردن هستی بگو و اگر هم نمی خواهی زندگی کنی همین جا تمومش کنیم....! همسرم در حضور پدرش گفت که دیگرنمیتوانم به زندگی با این وضعیت ادامه بدهم......! اون لحظه همه چیز تمام شد و قرار گذاشتیم برای طلاق اقدام کنند....! آنها به خونه خودشون برگشتند و من هم دیگر امیدی برای سلامتی نداشتم و از آن روز به بعد ورزش و تمرینها را کنار گذاشتم...........! روزها میگذشت و منتظر روز جدایی بودم.....! فصل تابستان رو بدین صورت سپری کردم.........! تا قسمتی دیگر خدا نگهدار شما.................................................../ در ضمن واکر و مینی پاراللی ساختم که بتوانم داخل اطاق و حیاط راه بروم و ورزش کنم. این وسیله را خودم اختراع کردم چون میشود در داخل اطاق و حیاط از آن استفاده کرد و در مواقع خسته بودن جایی دارد که بتوان نشست و بعد از خستگی دوباره به راه رفتن ادامه داد. عکس این وسیله را در بخش عکسهای مرتبط با من آپلود کردم که اگر کسی مایل بود این وسیله را بسازد و استفاده کند/