26>نخاعی شدن و جدایی سال1390 - جدال نخاع با مردی از دیار توس
X
تبلیغات
رایتل

26>نخاعی شدن و جدایی سال1390


سلام به تمامی دوستان عزیز و گرامیم. با گذشت تابستان سال 1390 به سه ساله شدن نخاعی بودم نزدیک میشدم. در نیمه اول سال نود متوجه شدم همسرم شور و شوقی برای پرستاری و زندگی با من را ندارد. به همین دلیل با پدر همسرم صحبت کردم و قرار شد برای جدایی اقدام لازم را به عمل آورند......! بعد از این ماجرا همسرم به اتفاق پدر و مادرش در شهر مشهد ساکن شدند. روزهای اول شهریور ماه تلفن خونه زنگ خورد آنطرف خط همسرم بود گفت فردا برای انجام کارهای مقدماتی طلاق باید ساعت نه صبح در دادگاه حاضر بشوید. فردای آنروز با پسر عمه ام بطرف دادگاه راه افتادیم. هنوز به مقصد نرسیده بودیم همسرم تماس گرفت و فرمودند کسی نیست منو بیاره دادگاه اگر ممکنه بیا دنبالم منو با خودت ببر به دادگاه...چون هنوز همسر بنده بودند  وجدانم قبول نکرد تنها بیاد دادگاه.....!  به همین جهت اول  سراغ ایشان رفتم. زن و شوهر با هم به دادگاه مراجعه کردیم.
وقتی نوبت ما شد وارد شعبه مورد نظر شدیم. حاج آقایی که مسئول آن شعبه بود از من سوال کرد که چرا میخواهید جدا شوید. گفتم چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است. بخاطر این ویلچر لعنتی و نخاعی بودنم.....! همین سوال را از همسرم پرسید و او هم در جواب دلیل جدایی را نخاعی بودن اظهار داشت...! حاج آقا فرمودند با هم توافق دارید ؟ گفتیم بله..! من به حاج آقا گفتم اگر ممکنه همین امروز تمومش کنید چون من برام سخته تو این هوای گرم بیایم دادگاه...! از همسرم سوال کرد هیچ شکایتی نداری؟ هیچ درخواستی نداری از همسرت؟ گفت نه فقط چیزهایی که خواستم بده هیچ ادعایی ندارم...! حاج آقا رو کرد به من گفت چیزهایی که میگوید حاضری به او بدهی؟ گفتم بله..! گفت امضاء میکنی و تعهد میدهی ؟گفتم آره ...! خواسته های همسرم را نوشت که از این قرار بود ..تمام لوازم و اثاثیه خونه ...تمام طلاهای موجود...قطعه زمینی به مساحت هزار متر ....! منم امضاء کردم با دل و جون بخشیدم چون همه این مادیات در برابر زحمات چند ساله او و پرستاری و گریه ها و ناکامی های او خیلی ناچیز و بی ارزش بودند.....! با اتمام کار و تا صدور معرفی نامه به محضر ازدواج و طلاق دادگاه را ترک کردیم. ....! همسرم را به خونه پدرش رسوندم ولی هنوزم هر دو ما باورمون نشده بود که داریم جدا میشویم....! وقتی از همسرم خداحافظی کردم اشک را در چشمهایش مشاهده کردم...! و بغضی گلویم را میفشرد سعی کردم خودم رو کنترل کنم...سریع اشاره کردم به پسر عمه ام که حرکت کند تا مبادا اشکهایم جاری شود.. ! خواندن این جملات برای مخاطبین خیلی راحته اما نوشتن اینها تمام لحظات را دوباره زنده میکند و خیلی سخت و دشوار است. ...! در طول راه و مسیر هیچ حرفی بین من و پسر عمه ام رخ نداد. وقتی ماشین ایستاد به حال خودم برگشتم دیدم جلوی در حیاطی ایستادیم...اونجا برایم آشنا نبود....با پسر عمه ام وارد خونه شدیم ...چند تا دختر و زن بودند ..پسر عمه ام منو عمدآ آنجا برده بود که از فکر و غصه در بیایم...! خلاصه تا شب آنجا بودیم با شنیدن موسیقی و دیدن رقص های دختران به ظاهر سر گرم شدیم.....! شب به خونه برگشتم..بعد از دو روز همسرم تماس گرفت و گفت که برای بردن اثاثیه چه موقع بیاییم ؟ منم در جواب گفتم شب باشه بهتره.....! شب شد همسرم با برادرش و چند نفر دیگر و دو ماشین برای بردن اثاثیه تشریف آوردند...! من در ایوان خونه روی ویلچر نشسته بودم و نظاره گر حمل و نقل لوازم بودم....! همسرم در طول مدت بارگیری لوازم گریه میکرد و گهگاهی برای آرامش دل من نزدیک میشد و معذرت خواهی میکرد...! آن شب خدا صبر و صبوری زیادی به من داده بود...مادرم فکر میکرد من دارم خیلی عذاب میکشم و برای رفع ناراحتی من گل گاوزبون دمکرده بود...! خودش و همسرم داخل اطاق خورده بودند اما وقتی برای من آورد فکر کردم چایی است..لیوان را داددستم...دیدم خیلی سیاه و تیره است و قیافه اش به چایی نمیخوره...پرسیدم این چیه ؟گفت گل گاوزبون ...! منم از بس که غرور داشتم لیوان را توی باغچه پرت کردم و گفتم هیچ دلیلی نداره من از این چیزها بخورم...!
خلاصه لوازم بارگیری شد و به سلامتی به راه افتادن....! آن موقع بود که جدایی را باور کردم و شرایط روحی بسیار بدی داشتم...! بعد از دو روز خبر رسید که ششم شهریور ماه 90 برای ثبت طلاق باید عازم دفتر خانه ( محضر) شویم....! شب آن روز داخل حیاط ورزش میکردم همانطور که روی پارالل ایستاده بودم..بطرف حرم امام رضا(ع) نگاه کردم....واقعا دلم شکسته بود.....! با گریه و زاری از او خواستم کمکم کند.....! به او گفتم آقا جان من که پا ندارم بیام پابوست....! گفتم امشب آخر خطه اگر میتونی کاری بکنی وقتشه...!  اگر میتونی شفا بدی وقشه...! شما که اینقدر تو احادیث گفته اید ازدواج منزلت بالایی دارد چرا راضی به این جدایی میشوید..! اگر امشب منو شفا بدی همه چیز درست میشه...! آقا جان ضمانت منو در پیشگاه خداوند بکن تا منو شفا دهد...!  مثل بارون اشک ریختم زانوهام دیگه تحمل ایستادن نداشت...! نشستم دوباره رو کردم به امام زمان(ع) گفتم ای امام زمان به من رحم نمیکنی به همسرم رحم کن..چون او همیشه به شما توسل داشت و ارادت خاصی نسبت به شما داشت ...! شفایی نازل کن که این جدایی سر نگیرد..! دیگه چطوری باید دل یک مسلمان بشکند که شما توجه بکنید...! خیلی گریه کردم خیلی التماس کردم چون فردا روز آخر این زندگی بود...! شب را خوابیدم به امید شفا ...! صبح که بیدار شدم اول پاهایم را تکان دادم که ببینم شفا گرفتم یا نه..! اما دیدم هیچ تغییری نکرده..بلند شدم و نشستم و آماده رفتن شدم...! خودمو راضی کردم که شاید تقدیر چنین و چنان است...! تماس گرفتم با دوستم رضا برای رفتن به محضر با ماشینش آمد ...! و به اتفاق دوستم و هماهنگی همسرم به همان دفتری رفتیم که ازدواجمون ثبت شده بود...! همسرم نیز با خواهرش و برادرش آمدند...! مسئول دفتر برای وکالت و نیابت از پله های دفتر بطرف من که داخل ماشین نشسته بودم آمد..! تمام برگه ها را امضاء کردم و طلاق بعد از امضای همسرم و شهود انجام شد...! همراهیان و همسرم برای خداحافظی و حلالیت طلبیدن ، آخرین بار نزدیکم شدند...! دیگر حسی برای حرف زدن نداشتم...! هر چه سعی کردم حرفی بزنم چانه ام تکان نخورد...! فقط با نگاه از همدیگر خداحافظی کردیم ....!  بعد از یک ساعتی به خونه برگشتم..از یک طرف خوشحال بودم که بار سنگینی از روی دوشم برداشته شد و از طرفی دیگر ناراحت بودم که چرا باید زندگیم به این سادگی از بین برود///  نوشتن این پست خیلی دردناک بود و در حال نوشتن همه اش اشک ریختم اشک ریختم//// در قسمت (عکسهای مرتبط با من)همیشه عکس جدید آپلود میکنم..خدانگهدارتون