28>نخاعی شدن و بهار سال 1391 - جدال نخاع با مردی از دیار توس
X
تبلیغات
رایتل

28>نخاعی شدن و بهار سال 1391



سلام دوستان عزیز و گرامیم. با رسیدن عید نوروز 1391 سه سال و چهار ماه از نخاعی شدنم میگذرد. آخرین بار که با همسرم صحبت کردم قرار گذاشتیم بعد از تعطیلات عید به خونه برگردد. عید شد و روزها پس از دیگری میگذشت.سیزده بدر با خانواده به تفریح رفتیم. تعطیلات تمام شدم و شب و روز منتظر تلفن همسرم بودم. روزها گذشت و هیچ خبری نشد. هر وقت زنگ تلفن به صدا در میامد با دشواری و حتی سینه خیز بطرف تلفن میرفتم.اما همیشه پشت خط آن کسی نبود که من منتظرش بودم. یک ماهی گذشت خبری نشد و مجبور شدم به انتظارم خاتمه بدهم.شماره همسرم را گرفتم و بعد از احوالپرسی با او صحبتی کردم، و همان لحظه اول متوجه شدم ورق برگشته و آخر هم جواب درست و واضحی نداد...! برایم جای تعجب داشت کسی که هر روز تلفن میکرد و انتظار داشت همان لحظه بروم دنبالش و بیاورمش حالا چرا سرد و بی اشتیاق شده...! بعد از این ماجرا تصمیم گرفتم از اقوام و نزدیکانش خبر دقیق را جویا شوم. بنابراین متوجه شدم خواستگاری آمده و منتظر جواب خانواده او هست....! برای مطمئن شدن از این خبر تصمیم گرفتم به خانه آنها بروم و کار را تمام کنم...! صبح یک روز به خانه آنها رفتم و با پدر و مادر همسرم گفتگو کردم، متوجه شدم کار تمامه و چیزی واسه بحث نیست. همسرم هم در گوشه ای با چشمان گریان نشسته و به حرفهای ما توجه میکرد...! برای آخرین بار رضایت خود و خانواده ام را از برگشت همسرم اعلام کردم تا لااقل وجدان خودم را راحت و آسوده کرده باشم....! به خونه برگشتم اما دیگر خبری نشد...در اینجا باز هم از زحماتی که درآن چند سال متحمل شد قدر دانی و سپاسگذارم و از خداوند متعال سعادت و خوشبختی را برایش آرزومندم....! چندی پیش فیلمی روسی دیدم، فیلمی در مورد زندگی فردی نخاعی....چون با زبان روسی کمی آشنایی دارم خلاصه فیلم را برایتان تعریف میکنم...! دختری بنام"ژانت" با مردی بنام"یوری" در هنگام کوهنوردی با هم آشنا شدند....آنها به کوهنوردی علاقه زیادی داشتن و با هم ازدواج کردند و عاشقانه زندگی میکردند...یک روز در هنگام کوهنوردی یوری از کوه پرت شد پایین و از ناحیه کمر دچار آسیب شد. در بیمارستان مشخص شد نخاعش آسیب دیده و دیگر نمیتواند راه برود.....آنها در آپارتمانی در شهر مسکو زندگی میکردند...تمام اندوخته خود را خرج هزینه های درمان کردند اما هیچ تاثیری نداشت..ژانت برای ادامه زندگی مجبور شد به سر کار برود، او در شرکتی مشغول بکار شد..شوهرش یوری همیشه در خانه تنها بود. فقط میتوانست از روی تخت سوار ویلچر شود و داخل آپارتمان گشتی بزند بعد از مدتی دچار آشفتگی و ناراحتی اعصاب گردید. برای رفع ناراحتی به خوردن مشروب و الکل رو آورد.....! بقدری به خوردن مشروب افراط کرد که معتاد کامل شد و اگر کمی دیر میشد یا کم میخورد اعصابش خراب میشد و همه چیز را بهم میریخت و میشکست....! ژانت وقتی خسته و کوفته از سرکار برمیگشت با جسم بی هوش و مست شوهرش که روی تخت افتاده روبرو میشد.و مجبور شد بخاطر کم خوردن مشروب شیشه آن را روی یخچال بگذارد..این کار باعث ناراحتی بیشتر یوری میشد و تمام اثاثیه منزل را بهم میریخت...! مدیر شرکتی که ژانت در آنجا کار میکرد عاشق جمال ژانت شده بود و روز به روز به ژانت نزدیکتر میشد. بطوریکه واقعا دلبسته او شده بود و همیشه از غمی که در دل ژانت نهفته بود شکایت داشت و دوست داشت تا مشکل او را حل نماید....اما ژانت هیچوقت راز دل و غمش را به مدیر شرکت نگفت...! ژانت از زندگی با یوری خسته شده بود چون همیشه با هم دعوا و مشاجره داشتن و نمیتوانست برای شوهرش مشروب بخرد...! یوری هم از این وضع ناراحت شده بود. روزی خانه خود را ترک و به خانه پدرش که در روستایی در مجاورت دریا بود رفت....خوردن مشروب را ترک کرد و با کمک پدرش شروع به ورزش و توانبخشی کرد.پدرش او را به داخل دریا میبرد تا در آب ورزش کند.....یک سال به تمرینات ادامه داد....! ژانت تنها شده بود و مدیر شرکت هم دلباخته او شده بود و همیشه به او لطف میکرد ....روزی مدیر شرکت به ژانت گفت که یک سوپرایزبرات دارم....! ژانت را سوار ماشین کرد و به ویلایی بزرگ و قشنگ برد. بعد چشمان بسته ژانت را باز کرد.گفت تماشا کن این خونه را برای تو خریدم و میخواهم به تو هدیه بدهم....کلیدی را از جیبش بیرون آورد و گذاشت در دست ژانت.. ! ژانت در صداقت مدیر شرکت شکی نداشت...همانطور که قدم میزد و اطاقها را تماشا میکرد با لبخندی ظاهری در فکر یوری بود..ژانت سر دو راهی قرار گرفته بود نمیدانست کدام را انتخاب کند....! به اطاق خواب رسیدند مدیر شرکت دیگر نتوانست خودش را کنترل کند دستش را دور گردن ژانت انداخت و شروع به بوسیدن ژانت کرد و او را روی زمین دراز کرد....! ژانت یک لحظه وجدانش بیدار شد و به یوری فکر کرد که چقدر همدیگر را دوست داشتند....با زحمت زیاد خودش را از دست مدیر شرکت نجات داد و فرار کرد..! یوری هم با تلاش زیاد و کمکهای پدرش توانست روی پای خود بایستد و با کمک عصا تا حدودی راه برود....! ژانت به خونه پدر شوهرش رفت ...دید شوهرش روی ویلچر نشسته و دارد با وزنه کار میکند ..پیش او رفت و دستان او را گرفت و بوسید و عذر خواهی کرد و بعد از تعریف کردن ماجرا همدیگر را در آغوش گرفتند ...یوری بلند شد و در حالی که دستش روی دوش همسرش بود بطرف خانه خود رفتند تا زندگی را از نو شروع کنند/   تا قسمتی دیگر خدانگهدار........همدردان محترم لطفا به صفحه عکسها بروید و نظر خود را در رابطه با حرکات زمینی بدهید...متشکرم