29>نخاعی شدن و تابستان1391 - جدال نخاع با مردی از دیار توس
X
تبلیغات
رایتل

29>نخاعی شدن و تابستان1391


                  

سلام به تمامی دوستان گلم، بخصوص همدردان عزیز و مهربانم. اردیبهشت ماه سال 1391 تمام شد و دقیقاّ سه سال و نیم، از روز ازدواج و نخاعی شدنم میگذرد. بعد از طلاق همسرم با وجود بودن مادر عزیزم، دیگر رمق و نایی واسه ورزش و توانبخشی نداشتم، هر روز و هرشب با کمک ویلچرم داخل حیاط میرفتم، اما فکر و خیال ذهنم را مخدوش و تمام وقتم را پر کرده بود، و گاهی وقتها با توجه به فصل بهار باران میبارید و خیلی از تماشای باران لذت میبردم چون غمی که در دلم بود با باریدن باران که همانا اشکهای من باشد آرام و قرار میگرفتم...هر چه بیشتر فکر میکردم کمتر به نتیجه میرسیدم...و آخر هم به کلمه تقدیر و حکمت ختم میگردید....حرفی که از زبان بیشتر عیادت کنندگان و آشنایان به دفعات زیادی شنیدم و میشنوم....البته زیاد از رفتن همسرم ناراحت نبودم چون اعتقاد داشتم اگر خوشبخت شود لااقل سهمی در خوشبختی آن داشته ام. و عملاّ سعی کردم مشکلات این راه را هموار سازم تا بدون دلخوری ختم به خیر گردد.با این حال جدایی و طلاق کلمه ای متاثر کننده و ناخوشایند بود که باور و قبول آن مستلزم گذر زمان و صبر و شکیبایی است. زیرا از یاد بردن خاطرات و لحظات خوب زندگی به سادگی امکانپذیر نبود.همه این باورها با وجود بیمارنخاعی بودن کاری بس دشوار و قابل تآمل است....! خیلی ها انتظار دارند براحتی این مسائل را نادیده بگیری و بدون هیچ اندوهی از کنار این بحرانها بگذری چون خودشان دچار این عارضه و عوارض آن نشدند که درک کنند چقدر ناراحت کننده و سخت است اگر کسی احساس داشته باشد از گفتن این حرفها خودداری میکند.از تمام اطرافیان و خانواده بیماران نخاعی خواهشمندم بجای نصیحت و دلداری دادن سعی کنید برای بیمار مشغله فکری درست نکنید و آنها را از نگرانی ها و کمبودها دور نگهدارید چون کوچکترین استرس و ناراحتی باعث نا امید شدن بیمار، از زندگی کردن میشود......!   پس از این بحران و پشت سر گذاشتن تنهایی ها، تصمیم گرفتم از دوستانم برای رفع تنهایی و کمک کردن در انجام کارهای توانبخشی استفاده کنم. هر روز با کمک دوستان برس به پاهایم میبستم و دو ساعتی سر پا می ایستادم. در حالیکه قبل از این مشکلات میتوانستم بدون بستن برس سر پا بایستم ....در روزهای آینده عکسهایی از لوازم توانبخشی مثل برس و اسپلنت را در قسمت مربوطه آپلود میکنم تا همه دوستان این لوازم را مشاهده و از کاربرد آنها با اطلاع شوند....دوستان عزیز توجه داشته باشند من وقتی موضوع و داستان یا خاطره ای در رابطه با بیماری خودم مینویسم دلیل بر اعتقاد و اخلاق شخصی من نیست ....در قسمت قبلی از کاه کوه ساختند و طوری نظر دادند که انگار خودم آن حرکت را اختراع و انجام داده ام...من خاطره خوشی از لب ندارم چون در بچگی هنگام بازی با دوستانم اتفاقی برایم افتاد که شرح میدهم....!  یکی از روزهای گرم تابستان با دوستان همبازیم مشغول صحبت کردن بودیم .یکی از بچه های شیطون عمدآ لانه زنبورها را که در نزدیکی ما بود خراب کرده و خودش متواری شد..زنبورهای بیچاره وقتی به خونه شون برگشتند با لانه خراب و ویران روبرو شدند و چون نزدیک غروب بود و جایی واسه خوابیدن نداشتند ناراحت و سرگردان بودند.یکی از این زنبورهای ناراحت و عصبانی به من حمله کرد و با سرعت زیاد خودش را به لب من چسباند و با عصبانیت نیشی به لب پایین من وارد کرد...سریع واکنش نشان دادم و با دست زنبور را از لبم جدا و پرتش کردم ولی دیگر کارش را کرده بود بعد از چند دقیقه لبم تورم کرد و قیافه خنده داری برایم درست کرد هر چه زمان میگذشت لبم بیشتر آویزون میشد...بعد از نیم ساعت لبم رسید روی چانه ام...دیگه از قیافه خنده دار گذشته بود چون صورتم خیلی وحشتناک شده بود و هر کسی ناگهان منو میدید میترسید و تمام بچه هایی که باهم بازی میکردیم، منو مورد تمسخر قرار دادند و  میخندیدند.....وقتی به خونه رفتم مادرم ترسید و سریع منو به دکتر برد..اما تا ده روز لبم آویزون و زشت شده بود....! وقتی روز شنبه به مدرسه رفتم مدیر مدرسه منو اخراج کرد، گفت تا خوب نشدی به مدرسه نیای...منم از خدا خواسته رفتم خونه...!   گر چه این خاطره ربطی به بیماریم نداشت ولی خواستم تنوعی ایجاد شود...در اینجا از تمام مخاطبین عزیز که خواننده این وبلاگ هستند خواهش میکنم اگر براتون مقدوره سعی کنید بعد از خواندن این پست نظری در قسمت مربوطه بگذارید حتی اگر شده فقط یک کلمه بنویسید چون میخواهم بدونم آیا نوشتن این مطالب تاثیری در روند بهبودی و حتی سرگرمی شما دارد یا نه زیرا نوشتن و تایپ این مطالب برای بیماری مثل من کار سخت و دشواری میباشد ....نظر دادن در این پست از چند جهت خیلی برایم اهمییت دارد....حتما نظر دهید متشکرم /  خدانگهدارشما