جدال نخاع با مردی از دیار توس
X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

telegram. and line

سلام خدمت تمام دوستان و همدردان عزیزم،،،،چون بدلیل مشکل فنی فعلا نت ندارم،،،شماره همراهمو میذارم تا بتونیم از طریق برنامه‌های دیگه در ارتباط باشیم، ،قربون همه شما[09159678904

53 « بهار سال 1394 سال همدلی و همزبانی

سلام به همه همدردان عزیز و دوستان با محبتم....امیدوارم تعطیلات سال نو بهتون خوش گذشته باشه...و با شادکامی و سلامتی فصلهای قشنگه امسال رو تجربه کنید....از همه شما بخاطر کامنت های قشنگ و دلگرم کننده تون متشکرم...بابت غیبت طولانی و نذاشتن پست جدید عذر خواهی میکنم..البته این غیبت یجورایی موجه و اجباری بوده لذا بحساب تنبلی و کم کاری بنده نذارید...دلیلش قطع کامل سیمهای مربوط به مخابرات محل میباشد. که انشالله رفع نقص انجام میشه و با اینترنت بهتر و عالی خدمت میرسم. ....این پست رو با گوشی همراه تایپ کردم تا دوستان از نگرانی در بیایند.از همه شما سپاسگزاری میکنم که در این مدت جویای حال حقیر بودید و با نظرات خود این را اثبات نمودید...به محض وصل شدن نت تمام کامنت های عزیزان رو جواب خواهم داد....خدانگهدارتون تا بعد

52 . ششمین سالگرد

با عرض سلام و درود خدمت دوستان و همدردان گرامی..امیدوارم حالو احوالتون خوبو خوش باشه و در پناه ایزد منان زندگی و روزهای بانشاطی را در کنار خانواده خود بگذرانید.

بیستو چهارم ابانماه 1393 مصادف بود با ششمین سالگرد حادثه تلخ نخاعی شدنم. ساعت ده صبح که از خواب بیدار شدم هوا افتابی بود نسبت به بقیه روزهای پاییزی گرم و دلپذیر احساس میشد.دقیقا مثل همان روز حادثه که سرگرم مراسم ازدواجم بودم. بیاد دارم ان روز احساس خوبی داشتم. خیلی ریلکس و اسوده خاطر بودم تمام کارها و مراسم طبق برنامه پیش رفته بود. هیچ مشکل و استرسی نداشتم. ان روز یکی از روزهای خاص و سرنوشت ساز زندگیم بود. آرامش و رضایت را در دلم احساس میکردم. اما انگار آرامش قبل از طوفان بود. برغم اسفند دود کردن و صدقه دادن و گوسفند ذبح کردن باز هم اجل دست از سرم برنداشت. وقتی مهمانان برای صرف نهار اماده میشدن من برای آخرین بار روی پاهای خود قدمهایی بطرف ماشینم برداشتم تا برای تکمیل پروسه ازدواجم آخرین گام را بردارم. برای آوردن همسرم براه آفتادم. اما بعد از دقایقی رانندگی ماشینم لاستیکش ترکید و بعد از چند ملاق زدن در هوا و زمین و اسیبهای وارده خوردو خمیر شدم. همه آرزوها و امیدها با طوفانی غیر قابل پیش بینی به سراب تبدیل شد. با وجود آسیبهای جدی باز هم فکرشو نمیکردم برای همیشه از نعمت راه رفتن محروم بشوم. تصورم این بود که بعد از حداکثر یک هفته بستری بودن همه چیز درست میشه و با پای خودم به خونه برمیگردم........!

بعد از یک هفته تازه متوجه شدم چه مصیبتی گرفتار شدم..ولی بازهم اطلاعات و اگاهی کافی از کارکرد و آسیب نخاع نداشتم. و امیدوار بودم به محض جدا شدن از دستگاه تنفس مصنوعی و برگشت تنفس طبیعی میتوانم با کمک واکر راه بروم. اوایل بستری شدن تصور میکردم حداکثر یک ماه عذاب و سختی در انتظارم هست. با گذشت روزها و شبهای سخت و طاقت فرسا، و دیدن و شنیدن ناله های بیماران دیگر که در بخش ICU بستری بودن، امیدم کمترو کم رنگتر میشد.

با هوشیاری کاملی که داشتم وقتی نوبت ویزیت بیماران میرسید، دقیق به حرفهای دکترها و پرستاران گوش میکردم. چون اکثر بیماران شرایط و مشکلات مشابه خودم را داشتن میشد تا حدی حرفهای انان را بخودم ربط دهم و تا حدودی غیر مستقیم، از مشکل جسمی حرکتیم اگاه شدم. به همین دلیل از آینده ای که در پیش رو داشتم نگران بودم....!

ولی همیشه خودم را دلداری میدادم با خودم میگفتم من با اراده هستم قوی هستم من شکست ناپذیرم و با تمام مشکلات میجنگم و پیروز میشوم....!

اکنون شش سال است که از ان لحظات میگذرد....حقیقتو بگم پیروز نشدم ولی شکست هم رو نپذیرفتم. ماههای اول نخاعی شدنم با دردو رنج و عوارض بیماری جنگیدم. با افسردگی و نا امیدی جنگیدم. با از دست دادن عشق و به بن بست رسیدن زندگیم جنگیدم. هنوزم با تلاش و امید به آینده درخشان ایمان دارم. زیرا بنظرم هر شکستی و هر ضربه ای سبب میشود انسان سخت تر و مقاومتر شود. قبولدارم که از نظر جسمی با مشکلاتی مواجه میشویم ولی در عوض از نظر فکری توانایی عجیبی بدست میاوریم....!

بعد از شش سال نخاعی بودن نگاه و دیدگاهم به زندگی عوض شده. حتی نگاهم به دوستان و اطرافیانم عوض شده. حتی نسبت به لحظات سپری شدن عمر و زندگی و لذت استفاده بردن بهینه ار نعمات بزرگ خداوند و دوستانه مواجه شدن با گلها و گیاهان و حیوانات و پرندگان نیز عوض شده...!

هر چند گاهی اعصابم بهم میریزه و گاهی افسرده میشوم اما این نابسامانی عجیب و دور از انتظار نیست. گاهی خوشحال و شادمانم و دوستدارم هر روز بنویسم و پست جدیدی تایپ کنم و بعضی وقتها اصلا حوصله اینکارها رو ندارم و همه دوستان نخاعی به این رفتار اشنا هستند. بعضی مواقع تمام دردها و غصه ها را در یک جمله در قالب شعر خلاصه میکنند و گاهی تمام مکافات و رنجها را با جزئیات در پستی طویل و طولانی به اشتراک میگذارند.

امید است با پیشرفت علم و درمانی که به تازگی در حال وقوع است همه ما بیماران به زندگی معمول خود برگردیم و باقیمانده عمر خود را در کنار انهایی که برایمان زحمت کشیده و خود را وقف زندگی ما کرده اند بگذرانیم...! به امید سلامتی شما عزیزان...خدانگهدارتون 

51> معلول گرمازده

سلام خدمت همدردان عزیز و خوانندگان گرامی. ماه مبارک رمضان را به شما و خانواده محترم تبریک میگم. امیدوارم تمام بیماران مورد لطف خدای متعال قرار گیرند. فصل تابستان امسال با گرمای بی سابقه شروع شده و برای بیماران و معلولانی که از امکانات سرمایشی خوبی برخوردار نیستند، تحمل گرما سخت و دشوار است. خودم جزء این گروه هستم. البته بگم که وضع مالی و اقتصادی ضعیف نقشی در این وضع نداره..چون تو روستا زندگی میکنم و همیشه حدود پنج درجه نسبت به مشهد دمای هوا پایین تره...اما امسال با وجود حس ناقصم، به این نتیجه رسیدم. برای فرار از گرمای ظهر تا شب این روزا، از آبپاش دستی استفاده میکنم، و گهگاهی سروصورت و حتی لباسهایم را خیس میکنم و تا حدودی از گرمای بدنم کم میشود...تنها مشکلی که این روش برای من ایجاد کرده، چند باری چشمهایم عفونتی شده و برای دفع و رفع این عفونت مجبور شدم از قطره استریل چشمی استفاده کنم...!

در این مدت حدود هفت سال بیماری و بستری بودنم، تنها یادگار سلامتی و روزهای خوش زندگیم. هوشیاری و ذکاوت مغزی هست، که به ارمغان برایم مانده. همان هوشیاری که بارها جانم را در برابر سنگدلان و پرسنل بی تجربه، ای سی یو بیمارستان(شکنجه گاه) امدادی مشهد؛ حفظ کرد..!

تنها کاری که یک فرد نخاعی، میتواند بخوبی انجام دهد، همون فکرو خیال است. چون هم فرصت کافی دارد، هم احتیاج به استفاده از عضلات ندارد. و دیگر اینکه بعد از بیدار شدن، چاره دیگری در پیش نیست.باور کنید بعضی مواقع، علارغم درد و رنجهای فراوان اوایل بیماری، دلم برای تبهایش، برای دیدن تکان خوردن انگشتان پاهایم، برای امید و دیدن سراب هایش، برای اعتماد بنفسهای کاذبش، دلم تنگ میشود..!!!!!!!!!!

دلم خیلی غم دارد اکنون....دلم بجای پا پر میخواهد اکنون.....چشمهایم چشمه شد اکنون.......اما باز هم خدایی مانده اکنون....!!!!!!!!!

این نوشته ها، کپی و کلیشه ای نیست. حرفهایی است که به دلم و زبانم جاری شد. احساسی با چاشنیه واقعییت..

راستش هدفم از نوشتن این پست، خبر اختراع یک بازی بود که هم سرگرمیه  و هم ورزشی !.. اما با نوشتن مقدمه و ادامه آن، احساس بر هدف غالب شد و راه به بیراهه رفت!

هنوز تا دوباره نرفته برگردیم به موضوع اصلی..! یکماهی میگذرد که، یه روز اتفاقی به این بازی و اختراع پی بردم. واضح بگم که این وسیله بازی خیای شیک و جالب است. گجتی است برای سرگرمی خانواده ها، بازی بچه ها، بزرگسالان، حتی برای معلولان. برای بازی با این گجت، احتیاج به جای مشخصی نیست. هم در فضای ازاد مثل بیابان، کنار ساحل دریا،داخل حیاط خونه، و حتی در اطاق و کافه ها، و جاهای عمومی استفاده کرد. این بازی به چند روش اجرا میشود. و تعداد بازیکنان از دو نفر شروع میشود تا چهار نفر..این اختراع و بازی، نیاز به زبان خاصی ندارد. به همین دلیل قصد دارم، برای ثبت و تولید انبوه آن به یکی از کشورهای امریکا، المان یا چین سفر کنم..!

هدف دوم من از سفر به خارج درمان است. که البته بستگی دارد چقدر در این کار و ثبت اختراع موفق بشوم. در این رابطه هیچ تحقیقی نکردم. فقط میدونم صددرصد شدنی و قابل انجام است. لذا از همه خوانندگان وبلاگم استدعا دارم برای تحقق هدفم همکاری نمایید. چون نیاز به یک ساپورت و حمایت کننده دارم. برای تحقیق به یک نت پرسرعت و برای پیدا کردن یک سرمایه گذار مشکل دارم.  اگر کسی کاری و یا راهی مطلوب  ارائه بدهد، بدون هیچ شکی بی نصیب از توفیق نخواهد ماند.همدردانم در اولویت هستند و هدفم بزرگ و خیر است. مثلی هست: خدا گر ببندد زحکمت دری..ز رحمت گشاید در دیگری...! شاید نخاعی شدنم حکمتی از سوی خدا باشد...،،،"

در این پست  هدفم را ثبت کردم تا به همه شما ثابت کنم. هیچ چیزی غیر قابل انکار نیست...!

و دیگر اینکه اگر برای راحتی خودم و مشکلاتی که برای یک فرد نخاعی ایجاد میشود اقدام بفروش ایده خود کردم بدانید این مخترع یک ایرانی،یک معلول نخاعی،و یک بیسواد بوده است/ باتشکر

معرفی وبلاگ این هفته بنام (من و ویلچرم) با مدیریت اقای ناصری

50 > آخرین روز بهار 1393

با عرض سلام و ارادت خدمت دوستان و همدردان عزیزم ...امیدوارم حالتون خوب باشه ..از دو هفته قبل تلفن و اینترنتم کاملا قطع بود لذا از همه دوستانی که کامنت گذاشتند و دیرتر جواب دادم معذرت میخواهم.

البته همه همدردانم میدانند بیماری با این شرایط هر روز حالو هوایش متغیر است. یروز خوبو خوش یروزم بیحالو بی رمق. خلاصه به این نوع از زندگی عادت کردیم دیگه...امروز کمی حالم بهتر بود و اومدم چند سطر بنویسم تا از قافله عقب نمونم....!

در اخبار گزارشی رو دیدم و شنیدم، مطمعنم شما هم دیدید. در تهران بیمارستانی مختص بیماریهای مغز و اعصاب در حال ساخت است. و تا دو سال آینده به بهره برداری میرسد. و از این مکان برای درمان، آموزش، و توانبخشی استفاده میشود.این بیمارستان در دنیا کم نظیر خواهد بود و زیر نظر پرفسور سمیعی متخصص مغزو اعصاب اداره میشود.همین دکتر، ابراهیم تاتلیس خواننده ترک را از مرگ حتمی نجات داد و اکنون به زندگی معمول خودش ادامه میدهد...البته بنظر من یکی از دلایل نجات این مرد، داشتن پول زیاد و شهرت ایشان بوده....!

   

من مطمعنم روزی میرسه که همه ما بیماران نخاعی در این مرکز تحت درمان قرار میگیریم، و با پای خود به خونه برمیگردیم..!

تا آنموقع روشهای درمان نخاع هم، کاملتر و جهانی میشود . و بدون دغدغه و شک و گمان، درمان میشویم. انشالله...!

در آخر از تنها کسی که در این مدت دوهفته، با دادن کامنت و مسیج جویای حال من شد، بینهایت تشکر میکنم. و آرزوی بهترینها رو برایش دارم.

 وبلاگ  ( زندگی من)  نوشته لیلا خانم   معرف حضور خوانندگان عزیز.قسمت لینکها بروید.

خدانگهدار شما
   1       2       3       4       5       ...       11      >>